من گرفتار سکوتم
با یه درد عاشقانه
حرفای ناگفته دارم
تو دل صد تا ترانه
واسه رهایی از غم می زنم به سیم آخر
می دونم که خوب نمی شه زخم های کاری خنجر
همیشه دارم می خندم به غم شکسته بالی
شایدم اینجوری خودمو زدم به بی خیالی
از دل افروزترین روز جهان
خاطره ای با من است
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های
بسرای ای دل شیدا بسرای.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای
همه درهای رهایی بسته ست.
تا گشایی به نسیم سخنی پنجره ای را بسرای
بسرای ...))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم.
تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دگر
تو شیشه ی مینا دلم
تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا
دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را
نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو
دلم شکست زیر پات
نمی خواهد دیگر تو را